|
|
|
|
|
بالاخره امتحاناتم تموم شد. میتونم بگم تا حالا تو عمرم ایام امتحانات به این سختی و امتحانات به این افتضاحی نداده بودم. با این که به نظر خودم خوب هم خونده بودم ولی نتیجه رضایت بخش نیست. البته هنوز نمرات مشخص نشده ولی خب هرکسی خودش میدونه چی کار کرده. از حالا تا یک ماه دیگه درگیر پروژه هایی هستم که باید تحویل بدم. از امتحان و مخلفاتش که بگذریم می رسیم به احوالات خودم. راستش این روزا خیلی یاد گذشته ها می افتم . هم خاطرات شیرین و هم تلخ. اما از این حس نوستالژی به هیچ وجه خوشم نمیاد . حتی خاطرات شیرین گذشته هم اذیتم میکنه. تلخی هاش که به جای خود ولی یادآوری خاطرات خوبی که دیگه تکرار نمیشن هم آزارم میده. مخصوصا این که این ترم٬ ترم آخرم بود و باید با بچه هایی که کلی ازشون خاطره دارم خداحافظی کنم. دنیا خیلی بی وفاست. میدونم شاید بعضی هاشونو دیگه هیچ وقت نبینم. دوران دانشجویی یکی از قشنگ ترین دوران زندگی آدمه. سختی های امتحان و..... میگذره ولی خاطراتی که از این دوران و با بچه ها داری دیگه تکرار نمیشه. می دونم چاره ای نیست. باید با زمان و الزاماتش هم گام شد. ولی نمیدونم چرا به تازگی٬ یادآوری خاطرات گذشته اذیتم میکنند.از هرچیزی که منو یاد گذشته هام بندازه فرار میکنم. از کتاب های رمان و داستانی که با چه شور و شوقی در دوران نوجوانی میخریدم و میخوندم و الان در منتهی الیه کتابخونه قایمشون کردم که یه وقت چشمم بهشون نیفته گرفته تا گریز از دیدن عکس های دوستان دوران راهنمایی ودبیرستان و ............ افسوس و حسرت خوردن خیلی چیز بدیه که من این روزها بهش دچار شدم. فقط عمر آدم رو تلف میکنه و اجازه نمیده که از داشته های زمان حالت لذت ببری.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:25 توسط تارا
|
|
||