تبليغاتX
تارا نویس

اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده.

توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده :

 

وقتي به دنيا ميام، سياهم،
وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم،
وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم،


وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...

 

و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي،
وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي،
وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي،
وقتي مريض ميشي، سبزي،


و وقتي مي ميري، خاکستري اي...

 

و تو به من ميگي رنگين پوست!؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:21  توسط تارا  | 

يكي از مهمترين اولويت هاي زندگيم  كه مخصوصا در ارتباطاتم برام مهم بوده و هست رعايت حريم خصوصي ام بوده.

با اينكه وطنم را خيلي دوست دارم امااگر يك دليل وجود داشته باشه كه دلم بخواد در كشوري مثل آمريكا زندگي كنم وجود احترام به حريم شخصي آدم هاست كه تقريبا در اينجا رعايت نميشه. اين موضوع را در خيلي از وبلاگ هاي ايراني هاي مقيم آمريكا ديدم. صرف نظر از تدابیر سیاسی و اقداماتی که دولت این کشور بنابر صلاحدید خودش در نظر میگیره ( که البته اینم خودش یک نشونه ضعف در این کشوره) خود مردم آمریکا این حریم رو بین خودشون رعایت می کنند. از كشورهاي ديگه خبر ندارم و نمي دونم مردم ساير نقاط دنيا چقدر به اين موضوع اهميت مي دهند.

اما متاسفانه تو جامعه اي مثل ايران و شايد فرهنگ ايراني كه همه ميخوان دائما فضولي كنند و سراز كارهم دربيارن و حتي به خودشون اجازه ميدن به اسم دلسوزي به خصوصي ترين بخش زندگي تو وارد شوند و يادر بدترین حالتش برات تكليف معين كنند معمولا احترام به حريم خصوصي ديگران اصلا رعايت نمي شه.

 

فكر نمي كنم هرگز بتونم دوگروه را ببخشم

يكي كساني كه به خاطر زن بودنم منو ضعيف بپندارند و به هر شكلي بهم ظلم كنند.

يكي هم كساني كه بدون اجازه ٬ به حريم شخصي ام تجاوز كنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 14:44  توسط تارا  | 

بالاخره امتحاناتم تموم شد.

میتونم بگم تا حالا تو عمرم ایام امتحانات به این سختی و امتحانات به این افتضاحی نداده بودم.

با این که به نظر خودم خوب هم خونده بودم ولی نتیجه رضایت بخش نیست. البته هنوز نمرات مشخص نشده ولی خب هرکسی خودش میدونه چی کار کرده.

از حالا تا یک ماه دیگه درگیر پروژه هایی هستم که باید تحویل بدم.

از امتحان و مخلفاتش که بگذریم می رسیم به احوالات خودم.

راستش این روزا خیلی یاد گذشته ها می افتم . هم خاطرات شیرین  و هم تلخ.

اما از این حس نوستالژی به هیچ وجه خوشم نمیاد . حتی خاطرات شیرین گذشته هم اذیتم میکنه. تلخی هاش که به جای خود ولی یادآوری خاطرات خوبی که دیگه تکرار نمیشن هم آزارم میده.

مخصوصا این که این ترم٬ ترم آخرم بود و باید با بچه هایی که کلی ازشون خاطره دارم خداحافظی کنم.

دنیا خیلی بی وفاست. میدونم شاید بعضی هاشونو دیگه هیچ وقت نبینم.

دوران دانشجویی یکی از قشنگ ترین دوران زندگی آدمه. سختی های امتحان و..... میگذره ولی خاطراتی که از این دوران و با بچه ها داری دیگه تکرار نمیشه.

می دونم چاره ای نیست. باید با زمان و الزاماتش هم گام شد.

ولی نمیدونم چرا به تازگی٬ یادآوری خاطرات گذشته اذیتم میکنند.از هرچیزی که منو یاد گذشته هام بندازه فرار میکنم.

از کتاب های رمان و داستانی که با چه شور و شوقی در دوران نوجوانی میخریدم و میخوندم و الان در منتهی الیه کتابخونه قایمشون کردم که یه وقت چشمم بهشون نیفته  گرفته تا گریز از دیدن عکس های دوستان دوران راهنمایی ودبیرستان و ............

افسوس و حسرت خوردن خیلی چیز بدیه که من این روزها بهش دچار شدم. فقط عمر آدم رو تلف میکنه و اجازه نمیده که از داشته های زمان حالت لذت ببری.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:25  توسط تارا  |